یکشنبه12اردیبهشت95
هفته ای که گذشت همش پر از تلاطم بود. دوره فامیلی خانواده آقای همسر، سفر باباحاجی اینا به تهران،مهمونی رفتن به خونه دایی بهزاد و ...
شب جمعه رفتیم خونه دایی حسین بابارضا. بچه ها هم کلی با هم حال کردن. آویسا خانوم هم طبق قرار قبلی قرار شد که دختر خوبی باشه تا جایزه بگیره. بعد شام رفتیم خونه دایی بهزاد. علی کوچولو تو راه خوابید. و آویسا خانم هم تو بغل بابا رضا تو خونه دایی بهزاد. خلاصه قراره شام جمعه افتاد ناهار و من با تمام ناراحتی جسمی و گردن دردی که داشتم ناهاری درست کردم. دایی اینا با مامان حاجی و بابا حاجی اومدن و کلی علی و آویسا بازی کردن. شبش هم باباجون و مامان جون اومدن خونه مون. خلاصه آخر هفته همش به مهمونی گذشت. علی کوچولو هم یه دندون دیگه به دندونای نیشش اضافه شده. به دامنه لغاتش گوش، دست، آگاجون(آقاجون)، عسیس(عزیز)،.....اضافه شده. خیلی شیطون شده و با خواهرش بعضی وقتا به بازی و بعضی وقتا به بکش بکش. یه وقتایی بی هوا اسباب بازی میزنه تو سر آویسا و فکر می کنه بازیه و آویسا با گریه میاد پیشم. بعد علی پشیمون میشه و میره می بوستش. همش دلش میخواد با باباش بره بیرون و تا باباش از اداره میاد با ذوقی میدوئه سمت در. منم صدا میزنه که برم ستاد استقبال.
امروز هم روز معلم بود و گلهای من با شاخه گل هایی که براشون گرفتم رفتن مهد.
اینم عکس آتلیه ای مهد در عید نوروز

عکس تقویم گل های من


عکس های آخر هفته





اینم بازی دو خواهر برادر
اونم وسایل آشپزخونه که آویسا گلی به خاطر اینکه دختر خوبی تو مهمونی بود جایزه گرفت






یکشنبه12اردیبهشت95 

